تبليغاتX
.

.

دیروز صبح ساعت 3 رفتیم کنار در اوین

می دونستم قراره که صفر رو اعدام کنن. وقتی رسیدیم اونجا متوجه شدم که 5 نفر دیگه هم جزء لیست اعدامی ها هستن که یکیشون سهیلا زنی بود که بچه 5 روزه شو کشته بود و شاکی خصوصی هم نداشت.

صحنه هایی رو که دیروز صبح دیدم تا عمر دارم فراموش نمیکنم. صدای ضجه و التماس خانواده های اعدامیا هنوز تو گوشمه. مادری که پسرشو میخواستن اعدام کنن، همسری که شوهرشو میخواستن اعدام کنن و...

صدای یا حسین گفتن پدر پیر صفر طاقت سرپا ایستادن رو ازم گرفت و با سومین یا حسینی که گفت نشستم رو زمین. پدر صفر حالش به هم خورد و با آمبولانس بردنش.

نمیتونم از نحوه رفتار خانواده اولیاء دم صفر بگم چون بالاخره اونام حقشونو میخواستن و فکر میکنن که شاید اینطوری دل داغدارشون آرومم بشه. اونا یک ماه فرصت دادن که رضایشون اخذ بشه. ولی بقیه رو اعدام کردن.

از خدا میخوام که به دلشون بندازه که صفر رو ببخشن.

آقای مصطفایی؛ وکیل صفر؛ خیلی زحمت کشیدن و ایشون بودن که اون یک ماه فرصت رو برای صفر گرفتن.

از همه کسانی که این مطلب رو میخونن میخوام که مطلب زیر رو بخونن و هرچقدر که میتونن کمک کنن و هرچقدرم که میتونن از بقیه کمک بخوان. شاید بتونیم تو راه آزادی بچه هایی که ناخواسته و ندونسته مرتکب قتل شدن و الان منتظر اعدامن قدمی برداریم.

"هرگز باور نمی کردم که بهنود شجاعی اعدام شود. چرا که اولیاءدم مقتول در حضور تعدادی از هنرمندان، گذشت خود را اعلام کرده و در جلسه ای محرمانه اعلام نمودند که خواهان دیه هستند. چون خانواده بهنود فاقد بضاعت مالی بوده و توان پرداخت دیه را نداشتند چند نفر از هنرمندان مبادرت به افتتاح حسابی جهت جمع آوری دیه نمودند. پس از افتتاح حساب با فراخوانی عمومی به ذکر نام بهنود شجای پرداخته و در نشریات نیز متشر گردید. اولیاءدم با شنیدن این موضوع و اعلام نام بهنود شجاعی ناراحت شده و از گذشت خود عدول کردند. هر چند عدول آنها قابل پذیرش نبود ولی دادخواهیمان به هیچ جا نرسید و بهنود در تاریخ 19/7/1388 به پای چوبه دار رفته و اعدام شد.

در حال حاضر چندین نفر از موکلینم که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده بودند در انتظار اجرای حکم قصاص نفس هستند آنان نیاز شدید به جمع آوری مبلغی به عنوان دیه دارند که با پرداخت دیه می توان از اولیاءدم رضایت گرفت. اما ذکر نام موکلینم به دلیل ایجاد حساسیت برای خانواده اولیاءدم  ممکن نبوده و پس از جمع آوری دیه و اخذ رضایت اعلام خواهد شد.

به همین منظور و اینکه در راستای اخذ رضایت از اولیاءدم، نیاز به وجوهی به صورت نقد است تا بتوان در لحظه گذشت از قصاص به اولیاءدم پرداخت نمود ناچار شدم حسابی به همین منظور افتتاح نمایم تا صرفا صندوقی باشد برای حمایت از کودکان و نجات جان افرادی که در کمتر از 18 سال مرتکب جرم شده اند. ناچار بودنم به این علت است که هیچ انجمن یا نهادی که مورد اطمینانم باشد نیافتم.

وجوه اهدایی خود را به حساب سیبای بانک ملی ایران شعبه میدان سید جمال الدین اسدآبادی تحت شماره 0205327104006 واریز و به دیگر دوستانتان اعلام کنید. اگر در خارج از کشور اقامت دارید می توانید به صورت گروهی توسط یک شخص مورد اطمینان مبادرت به جمع آوری دیه کرده، و از طریق صرافیها به حساب فوق الذکر واریز کنید.

در صورتی که مبلغی حدود دویست میلیون تومان جمع آوری شود می توان  به زودی  سه یا چهار نفر از نوجوانان را از مرگ نجات داد.

صمیمانه از اطمینانی که به حقیر می نمایید سپاسگذارم. بدیهی است مبالغ جمع آوری شده و مبالغ پرداختی به اولیاءدم مقتولین در آخر هر ماه محاسبه و در وبلاگ شخصی ام  www.mohegh.blogfa.com  منتشر و به نظر گرامیتان خواهد رسید."

با تشکر فراوان

محمد مصطفایی وکیل بسیاری از نوجوانان در معرض اعدام

09121212590

5-88602503  دفتر حقوقی حامیان

 

+ این متن نوشته شد در تاریخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:19 توسط parastou |


 

«بهنود شجاعی پیش از آنکه آخرین طلوع خورشید زندگی اش را ببیند، اعدام شد.ساعت پنج صبح روز 19 مهرماه در حالی که حدود 100 نفر برای آزادی او مقابل در زندان اوین با صدای بلند دعای توسل می خواندند، بهنود بر سر دار رفت. بهنود زمانی که 16 سال داشت در یک درگیری که میان او و دوستانش با چند نفر دیگر از همسن و سالان خود پیش آمده بود، برای دفاع از دوست خود ضربه چاقویی به مقتول زد و به اتهام قتل او محکوم به اعدام شد. بهنود شجاعی که چهار روز بعد از روز جهانی کودک اعدام شد در سن 16 سالگی مرتکب جرم و پس از رسیدن به سن قانونی، حکم درباره وی اجرا شد.»

شرح ماجرا رو از قول وکیل بهنود بخونین.

نمیدونم چرا فکر می کردم که بهنود رو اعدام نمی کنن. همش با خودم میگفتم بالاخره اون که 4 سال تو زندان بوده و تا حالا 5 بار تا پای چوبه دار رفته. اون به اندازه کافی مجازات شده. دیگه بسه شه. وقتی خودمو میذاشتم جای خانواده مقتول و فکر میکردم به این نتیجه می رسیدم که بخشیدن خیلی روح بزرگی می خواد. خیلی سخته که بگذری. ولی کاشکی گذشته بودن... که اگه اینطور بود رحمت ابدی رو برای خودشونو و پسر از دست رفته شون خریده بودن. ولی خوب...

تو این چند روز با خیلیا بحث کردم. درمورد اینکه اینطور بچه ها رو باید اعدام کنن یا نه. یکی میگه آره، یکی میگه حقشه، یکی میگه نه.

وقتی فکر میکنم که اگه کسی در کمال قساوت و بی رحمی 10 نفرو بکشه مجازاتش همون طناب داریه که اگه یه بچه ناخواسته یه نفر رو بکشه ، با همون طناب اعدامش میکنن، دلم از این اجرای عدالت میگیره.

شماها جوابمو بدین. به نظر شما حق بهنود اعدام بود یانه؟

اگه شما جای مادر مقتول بودین دلتون می اومد چارپایه رو از زیر پای اون هل بدین یا نه؟

اصلا شما به خودتون اجازه می دادین راجع به مرگ و زندگی یه نفر تصمیم بگیرین؟

پ.ن: چهارشنبه صبح یکی دیگه از همین بچه ها رو میخوان اعدام کنن؛ صفر انگوتی؛ میخوام برم کنار در اوین و همراه بقیه از خانواده مقتول بخوام که رضایت بدن. فکر میکنم که اگه رضایت ندن، تا آخر عمر اون لحظاتو فراموش نمیکنم، ولی میخوام برم.

 

 

 

+ این متن نوشته شد در تاریخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:23 توسط parastou |


اول  باید از داداش فرزادم به خاطر دعوت به این بازی تشکر کنم. ممنون داداش مهربونم...

جریان این بازی از این قرارِ که باید اسم یه کتابی رو که خوندیم و دوستش داریم رو بنویسم و چند خطی ام از متن کتاب دنبالش اضافه کنیم. این که یه کتاب رو باید بنویسیم کارو خیلی سخت کرده. چون من کتابای خیلی زیادی رو دوست دارم که دوست داشتم از همه شون اینجا بنویسم و انتخاب بین اونا خیلی مشکل بود، ولی خوب قاعده بازی اینطوریه دیگه. کتابی که من انتخاب کردم:

 «پرندگان می روند و در پرو می میمیرند» نوشته: رومن گاری

این کتاب یه مجموعه داستان کوتاهِ که همه شون به نظر من فوق العاده ان. ولی یه داستان تو این کتاب هست که من خیلی دوستش دارم و از اونجا که خیلی کوتاهِ، منم همه شو اینجا می نویسم. اگه حوصله کردین بخونینش. مطمئن باشین پشیمون نمیشین:

بشردوست

هنگامی‌که آدولف هیتلر پیشوا در آلمان قدرت می‌یافت در شهر مونیخ مردی یهودی به نام« کارل لوی» بود که به حکم حرفه‌اش اسباب بازی می‌ساخت، مردی خوشخلق و خوشبین که به طبیعت بشری و به  سیگارهای خوب و دموکراسی اعتقاد وافر داشت و گرچه از خون آریایی کمتر نصیب برده بود اعلامیه‌های ضد سامی‌ صدراعظم جدید را هم خیلی به جد نمی‌گرفت: یقین داشت که عقل و اعتدال و نوعی حس فطری عدالت را که به هر حال در قلوب بشری به ودیعت نهاده شده است سرانجام بر کور ذهنی و کج‌روی زود گذرآن‌ها غلبه خواهد کرد.

 آقای لوی در مقابل هشدارهای برادران هم‌نژادش که از او دعوت می‌کردند تا همراه آن‌ها به مهاجرت برود خندۀ خوشی تحویل می‌داد و همچنان‌که سیگار به لب در کنج صندلی راحتی‌اش لمیده بود پیمان موثق دوستی‌هایی را  که در سنگرهای جنگ 18- 1914بسته بود یادآور می‌شد و اطمینان می‌داد که بعضی از آن دوستان که در این زمان مصدر مقامات مهمی‌شده بودند در صورت لزوم به نفع او عمل خواهند کرد. به میهمانان نگرانش لیوانی شراب مشهی تعارف می‌کرد و لیوان خودش را « به شادکامی‌انسانیت» بالا می‌برد و می‌گفت که به طبیعت نیک بشری، خواه در لباس نظامی‌نازی‌ها یا پروسی‌ها و خواه در زیر کلاه نمدی دهقان‌های « تیرولی» یا کلاه کپی کارگری باشد، در بست اعتقاد دارد. و راستی را هم که نخستین سال‌های حکومت نازی برای « رفیق کارل» نه چندان خطرناک و نه چندان دشوار گذشت. البته رنجش‌ها و آزارهایی در کار بود، ولی یا آن‌که واقعاً« دوستی‌های سنگری» در خفا به نفع او عمل می‌کرد یا آن‌که بشاشت مخصوص آلمانی‌اش و ظاهر مطمئن و معتمدش بازرسی را در مورد او به تعویق می‌انداخت، و حال آن‌که کلیه کسانی که رونوشت شناسنامه‌شان کم و کسری داشت رهسپار دیار تبعید شده بودند. به هر صورت، رفیق ما به اتکای خوشبینی خلل ناپذیرش و اعتمادی که به جنس بشر دوست داشت همچنان میان کارخانه و کتابخانه‌اش، میان سیگارهای برگ و سردابۀ پر شرابش به زندگی آرامش ادامه داد.

سپس جنگ آمد و ورق اندکی برگشت. روزی از روزهای ورود به کارخانه‌اش به صورت خشنی بر او ممنوع شد و فردای آن روز جوانانی سیاه جامه با او در آویختند و او را به سختی آزردند. آقای کارل چند تلفن به این و آن کرد، اما دوستان جبهه جنگ جواب نمی‌دادند. این بار اندکی احساس نگرانی کرد. به کتابخانه‌اش رفت و نگاهی طولانی به کتابهایی که دیوارها را پوشانده بودند افکند. زمانی دراز با وقاری بسیار به آن‌ها نگریست: این گنجینه‌های انباشته همه به له آدمیان سخن می‌گفتند، به دفاع از آنان بر می‌خاستند، به نفع آنان رأی می‌دادند و به آقای کارل التماس می‌کردند که خود را نبازد و نومید نشود. افلاطون، مونتنی، اراسموس، دکارت، هاینه... باید بر این پیش کسوتان نامدار اعتماد کرد، باید صبر و حوصله نمود و به طبیعت بشری فرصت ظهور و بروز داد تا از میان آشوب و سوء تفاهم راه خود را بجوید و دوباره بر اوضاع فائق شود. فرانسویان حتی مثلی در این مورد دارند که می‌گوید:« طبیعت می‌رود از در ولی باز آید از روزن». و جوانمردی و عقل و انصاف این بار نیز پیروز خواهد شد، اما بی شک خطر این هست که این وضع چند زمانی بپاید. پس نباید اعتماد خود را از دست بدهد. با این همه، به هر حال بهتر است که شرط احتیاط را به جا آورد. آقای کارل روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت.

مردی گرد و تپل و سرخ و سفید بود، با چشمانی شوخ و لبهایی که انحنای آن‌ها گویی اثر همۀ لطیفه‌هایی را که گفته بود با خود داشت. مدتی دراز به کتاب‌هایش، به جعبه‌های سیگارش، به بطری‌های شرابش، به اشیای آشنای اطاقش نگریست، انگار آن‌ها را به مشورت می‌طلبید، و اندک اندک نگاهش جان گرفت، لبخندی مکارانه بر چهره‌اش نشست، و لیوان شراب کهنه‌اش را به سوی هزاران جلد کتاب‌خانه‌اش بلند کرد تا گویی آن‌ها را از وفاداری خود مطمئن سازد.

یک زوج نازنین اهل مونیخ از پانزده سال پیش نزد آقای کارل خدمت می‌کردند. زن کدبانویی و آشپزی می‌کرد و غذاهای باب طبع او را آماده می‌ساخت و مرد رانندگی و باغبانی و نگهبانی خانه را بر عهده داشت. آقای« شوتز» فقط به یک چیز عشق می‌ورزید: مطالعه. اغلب پس از انجام کارهای روزانه‌اش، در حالی که زنش مشغول بافتن بود، ساعت‌ها روی کتابی که آقای کارل به او امانت داده بود سر خم می‌کرد و مشغول خواندن می‌شد. نویسندگان محبوب او گوته، شیلر، هانیه، اراسموس بودند. در خانۀ کوچکی که در آن سوی باغ داشتند، آقای شوتز با شکوه‌ترین و شاعرانه‌ترین جمله‌های کتاب را با صدای بلند برای زنش می‌خواند. غالباً هنگامی‌که آقای کارل قدری احساس تنهایی می‌کرد، رفیق شوتز را به کتاب‌‌ خانۀ خود می‌طلبید و آن‌جا، سیگارکشان، مدت‌ها دربارۀ فنا ناپذیری روح، وجود خدا، انسانیت، آزادی و همۀ مطالب شیوای کتاب‌هایی که گرد آن‌ها را گرفته بود و نگاه‌های سپاسگزار آن دو از روی آن‌ها رد می‌شد به گفتگو می‌پرداختند.

پس در آن لحظۀ خطر، آقای کارل به رفیق شوتز و زنش رو آورد. یک جعبه سیگار برگ و یک بطر آبجو برداشت و به خانۀ کوچک آن سوی باغ رفت و نقشه‌اش را برای دوستان مطرح کرد. از فردا صبح، آقا و بانوی شوتز دست به کار شدند.

قالی کتاب‌خانه را لوله کردند و سوراخی در کف اطاق کندند و نردبانی در آن قرار دادند تا از آن به زیر زمین فرو روند. مدخل سابق زیر زمین با دیواری مسدود شد. قسمت مهم کتاب‌خانه و به دنبال آن، جعبه‌های سیگار برگ به آن‌جا منتقل گردید. شراب و دیگر نوشیدنی‌ها هم از پیش در آن‌جا مهیا بود. بانو شوتز همۀ وسایل راحتی ممکن را در آن مخفیگاه فراهم آورد و در عرض چند روز، به کمک آن حس نظم و ترتیب معروف آلمانی، زیرزمین به صورت اطاق کوچک مطبوع و آراسته‌ای در آمد. سوراخ کف کتاب‌خانه با یک آجر نسبتاً بزرگ متناسب کاملاً پوشده شده و روی آن را قالی گرفت.

سپس آقای کارل به همراهی آقای شوتز برای آخرین بار از خانه بیرون رفت و اوراق و اسناد  لازم را نوشت و یک قباله فروش جعلی تنظیم کرد تا خانه و کارخانه‌اش را از مصادره محفوظ بدارد. ضمناً آقای شوتز اصرار ورزید که اسناد و اوراق متقابلی تنظیم کند و به او بسپارد تا بر اساس آن‌ها در موقع مقتضی مالک اصلی بتواند اموال خود را دوباره تصاحب کند. آن‌گاه دو شریک جرم به خانه باز آمدند و آقای کارل، با خنده‌ای زیرکانه بر لب، به مخفیگاه خود فرو رفت و دور از خطر در انتظار بازگشت فصل مساعد نشست.

روزی دو بار، ظهر و ساعت هفت شب، آقای شوتز قالی را پس می‌زد و آجر را بر می‌داشت تا زنش سینی غذاهای خوشمزه و خوش طبخ را به همراه یک بطر شراب ناب پایین ببرد و هر شب خود آقای شوتز نیز مرتباً می‌آمد تا با کار فرما و دوستش دربارۀ مطلب فخیم و مفاهیم جلیل، از جمله حقوق بشر، مدارا و مروت، ابدیت و روح، فواید مطالعه و تربیت گفتگو کنند و فضای کوچک زیر زمین در پرتو این آرا جمیل درخشیدن می‌گرفت.

در آغاز، آقای کارل روزنامه‌ها را می‌خواند و به رادیو کوچکی که در کنار خود داشت گوش می‌داد. اما پس از شش ماه، چون اخبار روز به روز مأیوس کننده‌تر می‌شد و جهان‌ گویی حقیقتاً به سوی تباهی می‌رفت، دستور داد که رادیو را از آن‌جا ببرند تا دیگر هیچ صدایی از وقایع گذران جهان به پناهگاه او نرسد و اعتماد خلل ناپذیری را که همواره به طبیعت بشری داشت مخدوش نکند. آن‌گاه دست‌هایش را بر سینه حلقه می‌کرد و لبخندی بر لب می‌راند و در کنج زیرزمینش در پناه معتقداتش محکم می‌نشست و از هر تماسی با واقعت عارضی و ناپایدار امتناع می‌ورزید. عاقبت حتی از خواندن روزنامه‌های یأس آور چشم پوشید و باز خواندن شاهکارهای کتاب‌خانه‌اش اکتفا کرد تا نیرویی را که برای حفظ ایمانش لازم داشت در تقاصی که باقی از فانی می‌گرفت به دست آورد.

آقای شوتز با زنش در خانه مستقر شد و خانه معجزآسا از بمباران‌ها مصون ماند. در کارخانه نخست با مشکلاتی رو به رو شد، اما اسنادی که در دست داشت به درستی ثابت می‌کرد که پس از فرار آقای کارل به خارجه او مالک قانونی آن دستگاه است.

زندگی در نور مصنوعی و کمبود هوای تازه باز هم بر قطر شکم آقای کارل افزوده است و گونه‌هایش با گذشت سالیان، مدتهاست که آب و رنگ خود را از دست داده‌اند، اما خوش‌بینی‌اش و اعتمادش به بشریت سالم مانده‌اند. در کنج زیرزمینش محکم نشسته و منتظر است تا جوانمردی و عدالت در زمین بر قرار شود و گرچه خبرهایی که رفیق شوتز از عالم خارج برای او می‌آورد بسیار بد است لیکن او زیر بار نومیدی نمی‌رود.

                                                                               *** 

چند سالی پس از سقوط حکومت هیتلری، دوستی از دوستان آقای کارل که از مهاجرت بازگشته بود به در خانۀ شخصی او در خیابان شیلر آمد.

مردی بلند بالا با موهایی جو گندمی ‌و پشتی اندک خمیده و قیافه‌ای جدی و ساعی در را گشود. هنوز کتابی از آثار گوته در دست داشت. نخیر، آقای کارل لوی دیگر ساکن این خانه نیستند. نخیر، معلوم نیست کجا رفته‌اند و چه شده‌اند. نخیر، هیچ اثری از خود نگذاشته‌اند و کلیه تحقیقاتی که بعد از جنگ به عمل آمده بی نتیجه مانده است. خدا حافظ! در خانه بسته شد. آقای شوتز به اندرون برگشت و به کتابخانه رفت. زنش سینی را آماده کرده بود. اکنون که آلمان دوباره به وفور نعمت دست می‌یاقت او هم آقای کارل را به ناز می‌پرورید و لذیذترین غذاها را برای او می‌پخت. قالی پس رفت و آجر از کف اطاق برداشته شد. آقای شوتز دیوان گوته را روی میز گذاشت و با سینی پایین رفت.

آقای کارل حالا دیگر خیلی ضعیف شده است و به بیماری ورم ورید مبتلاست. قلبش هم درست کار نمی‌کند. به پزشک احتیاج دارد، اما نمی‌توان زندگی خانوادۀ شوتز را به چنین خطری بیفکند: اگر دانسته شود که این‌ها یک یهودی بشر دوست را از سال‌ها پیش در زیر زمینشان مخفی کرده‌اند نابود خواهند شد. باید صبر و حوصله کرد و شک را به خود راه نداد. انصاف و عقل و جوانمردی طبیعی به زودی پیروز خواهند شد. به خصوص نباید نومید شد.

آقای کارل گرچه خیلی تحلیل رفته است در عوض خوش بینی خود را حفظ کرده است و ایمانش به انسانیت کامل و شامل است. هرروز هنگامی‌که آقای شوتز به زیر زمین فرود می‌آید و خبرهای بد را می‌آورد- به خصوص خبر تصرف انگلستان به دست هیتلر ضربۀ سختی به او وارد آورد- آقای کارل است که به او دلداری می‌دهد و با گفتن لطیفه‌ای اخم‌های او را باز کند. کتاب‌ها را روی دیوارها به او نشان می‌دهد و یادآور می‌شود که انسانیت عاقبت غلبه خواهد کرد و چنین است که بزرگترین شاهکارها، در این اعتماد و این ایمان، به وجود آمده‌اند. آقای شوتز همیشه با قوت قلب و آرامش خیال از زیر زمین بیرون می‌آید.

کارخانه به نحو احسن کار می‌کند و اسباب بازی می‌سازد. در سال 1950، آقای شوتز توانست آن را توسعه دهد و رقم فروش را به دو برابر برساند. او با صلاحیت کامل از عهدۀ ادارۀ امور بر می‌آید. هر صبح، بانو شوتز یک دسته گل تازه به زیر زمین می‌برد و در بالین آقای کارل می‌گذارد، بالش‌ها را مرتب می‌کند و او را از این دنده به آن دنده می‌غلتاند و با قاشق به او غذا می‌دهد، زیرا آقای کارل دیگر یارای آن ندارد که خودش غذا بخورد. حالا با زحمت می‌تواند حرف بزند، اما گاهی چشم‌هایش از اشک پر می‌شود و با نگاهی پر از حق شناسی به چهرۀ این زوج نازنین که نیروی اعتماد او را بر آن‌ها و بر کل بشریت پا بر جا داشته‌اند می‌نگرد. معلوم است که خوشبخت خواهد مرد، در حالی که دست هر کدام از این دوستان وفادار را در یک دست خواهد گرفت و از این‌که در اعتقاد خود به خطا نرفته است احساس رضایت خواهد کرد.

 ***


در ضمن من آبجی سرور، آقای سلیمان رضائی رو به این بازی دعوت میکنم.

+ این متن نوشته شد در تاریخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:40 توسط parastou |



آبجی پریسا گفته راجع به خودم بنویسم، اولش بگم که قبل از اینکه مشخصاتم رو بخونین، یه لطفی بکنین و از گوشی تلفن و مبایل و هرگونه وسیله ارتباطی سریع دور بشین، می ترسم با تیمارستانی جایی تماس بگیرین بیان منو ببرن

اسمو که همه میدونن.

روز دوم خرداد ماه دنیا اومدم، به خاطر همینم یه دوم خردادی متعصبم

رشته دانشگاهیم مدیریت دولتی بود و الانم حسابدار یه شرکت مهندس مشاور هستم.

عاشق شعر در حد مرگ. (از بس که از صبح تا شب شعر زمزمه میکنم اکثر آدما فکر میکنن دیوونه ام، البته خودمم معتقدم که هستم.)

عاشق شعرای فریدون مشیری و حمید مصدقم. دلتنگیامو با شعرای اخوان تقسیم میکنم و با شعرای سهراب طبیعتو نگاه میکنم. از شاعرای کهن: سعدی رو خیلی دوست دارم و به نظر من خدای شعره. خودمم گاهی اوقات می نویسم که واسه شعر بد میشه اگه اسم اونارو بذارم شعر.

موسیقی رو دوست دارم و به قول دور و بریام روحم صد سال پیش دنیا اومده. چون بیشتر تصنیفای قدیم دوست دارم تا آهنگای الان رو. آهنگای ابی و سیاوش قمیشی رو دوست دارم. فرهاد و فریدون فروغی رو حاضرم 24 ساعت بدون وقفه گوش بدم.آهنگای رضا صادقی رو هم خیلی دوست دارم. خودم گیتار میزنم و دارم سه تار یاد میگیرم.

عاشق نقاشی و خوشنویسی ام. صدای قلم آرامش بخش روحمه. نقاشی میکنم هر مدلی که دلتون بخواد و با هر وسیله ای که دلتون بخواد. خطم می نویسم اما نه خیلی خوب. هنوز دارم شاگردی میکنم.

 اونایی که خیلی خوب منو میشناسن میگن روحم لایه لایه است. خودمم این حسو دارم که چند نفر تو وجودم دارن زندگی میکنن. برون ریز احساساتم پیش مردم فقط خنده است (البته تو تنهاییم گریه است که آرومم میکنه).

توی جمعای غریبه خیلی غریب نمی مونم. از جمعای ساکت و بی روح بدم میاد.

نگرانیام همیشه نگرانی عزیزام بوده. وقتی اونایی که دوستشون دارم آروم و شادن، منم مشکلی ندارم. غصه ام همیشه زندگی آدما بوده.

همراه موج سبزم و هرکاری که از دستم برمیاد انجام میدم تا عدالت جاشو به شقاوت بده، هر چند ناچیز!

با خدا رابطه خوبی دارم. دربست مخلصشم.

به نظر من زندگی مثل نوشیدن یه شراب تلخ می مونه که آدم از خوردن لذت میبره.

نقطه ضعفم اینه که تو «نه» گفتن مشکل دارم و این موضوع یه وقتایی به ضررم تموم میشه.

کتاب خوندن رو فوق العاده دوست دارم. کتابای «کوئلیو» خوراک روحمه تو روزای سخت که واقعا ازشون انرژی میگیرم, مخصوصا کتاب رزم آوران نور. کتابای تاریخی رو دوست دارم. کلا به قول بابام هر کتابی ارزش یه بار خوندن رو داره.

عاشق ایرانم. ایران از نظر من یه خاک مقدسه, فارغ از هر دین و سیاستی.

دلم یه روزی بد شکسته و هنوزم دنبال تیکه های گم شده اشم.

خلاصه:

اینک منم

پرستو

که مهاجر آغاز فصل سرد بود...



+ این متن نوشته شد در تاریخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط parastou |


دیشب بازم بارون می اومد. نمیدونم بارون چرا اینقدر منو به هم میریزه...


+ این متن نوشته شد در تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:32 توسط parastou |


DESIGN BY :http://royayebaroni.blogfa.com X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پیوندها

اینجا وقتی بارون میاد همه عاشق میشن
یادداشت های یک مزخرف نویس (داداش فرزاد)
حضرت شکلات (-:
بازی دنیا با آدمها
اینجا جای من خالی ست... اما خالی از من نیست
پرچین
غربتکده تنهایی (سرور مهربون)
چوب خط
من و خلوت تنهاییم
عشق، عرفان، ادب و هنر
آخرین دم
هیس! سکوت زندگی رو با صدات نشکن
من و شعر
دست نوشته های خط خطی
سفید مثل شب
سطرهای شوریده
من و زندگی رنگارنگم
آبجی سرور مثل گل خودم
دل و دلدار
جهل مرکب
girl from paradise
مرد پاییزی
به یاد بهاره
قصه من (مثل خودم پرستو)
قهوه شب
ضعیف
آنقدر خجالت کشیدم تا دفتر نقاشی ام پر شد
ساخت قالب اختصاصی


    تعداد بازديدها:

Design byhttp://royayebaroni.blogfa.com :